سر به سوی آسمان، نگاهی به کرانه
امیدی در دل
چشمی لرزان
فردایی ناپیدا
دلی همیشه نگران
و خاطری آشفته
زندگی روزمره…
چه زیباست!!
شاید وقتی بودنی در کار نبود، اینان نیز نباشند! شاید…
شاید بهشت خوردن همون ذرت مکزیکی ها باشه!
مهم اینه که در کنار کی باشی و با کی بخوری.
چه میدانستم که این دریا چه موج خونفشان دارد…
شاید روزگار بخواد روی منو کم کنه،
اما من روشو کم میکنم! حالا ببین…
اگر زندگی رو ولش کنی خودش دنبالت میاد.
فقط باید ولش کنی…
میتونم ریلکس باشم، میتونم…
شب است، سکوت است، تنهایی است
رخوتی است در میان احساس
احساس رفته است، جایش را انتظار تاریک نجات گرفته است
آیا نجاتی وجود دارد
چه شد با ما که احساس نوشکفته را از ریشه کشتیم؟
سیاهی شب بر ما باد، بر ما گرفته، از ما نخواهد رفت…
ستاره ها هم نخواهند درخشید.
ای عشق که لابلای امواج و سیمها اینور و اونور میری، با سرعت نور هم میتونی دنیا رو عاشق کنی. فکر کنم با سرعت نور هم میتونی از بین بری!
عجب دنیاییه، دنیای دیجیتالی با عشق دیجیتالی!
اگر یه وقتی این امواج و سیمها از بین برن تکلیف عشق بشریت چی میشه؟!
شاید باید زندگی بی دقدقه را فراموش کرد
شاید باید نگرانیها را برای همیشه نگه داشت
شاید تقدیر این باید باشد!
بعضی مواقع گاد آدمو تو مسیری از زندگی قرار میده که گذشتن از این مسیر میتونه بسیار آموزنده باشه. البته ممکنه دردناک هم باشه که بیشتر مواقع هم هست. ولی یه جوری ادمو ورز میده.
نگرانی و استرس همیشه وقتی انجام یک کار برات اهمیت حیاتی داره، وجود داره! آروم و قرارو از آدم میگیره. بعضی مواقع هم با پریشونی همراه میشه.
الان همون حالتو دارم…